دفتر تحقیق و رسیدگی علمی سازمان ملل
متحد
بررسی واقعه ی سال ۱۹۴۷ رازول نیو
مکزیکو.
از سال ۱۹۴۷ گزارشها مبنی بر مشاهده ی
یو اف او ها شدت گرفت . حکومت وقت و ارتش ایالات متحده امریکا تصمیم بر ایجاد
موسسه ای گرفتند که بطور مجزا و مستقل به این مسائل و پدیده ها عجیب رسیدگی کند. و
وظیفه ی این نظارت مخفی بر عهده ی موئسسه ی واچ گذاشته شد.
واقعه ی رازول به صورت تاریخ نگار :
هفدهم مارچ محدوده ی کوهستان آبشار در
ایالت اورگان : تیم پاراسایکولوژی موسسه ی واچ گروهی از افرادی که دارای قابلیت
های روانی و فرا روانی بودند را در محلی برای تحقیقات جمع آوری کرد. موضوع تحقیق
این بود که قابلیت های این افراد را بطور دقیق از طریق ارتباط با گروه دیگری در
نیو انگلند در همان زمان اندازه گیری کنند . این ارتباط صورت گرفت و تحقیق به قول
معروف ثمر بخش بود ولی دست آورد بطور شگفت انگیزی غیر قابل انتظار بود. ارتباط
برقرار شده بود ولی نه با گروه هدف** بلکه با اذهان ناشناخته و کاملا" غیر
زمینی. این ارتباط فقط سیزده ثانیه به طول انجامید ولی همین مدت کوتاه می توانست
مسیر تاریخ را عوض کند. آنها حتی توانستند قدری از تجربه ی غیر عادی خودشان را
بیان کنند ** فیزیک دانان در این تجربه از یک موضوع مطمئن شدند و آن این بود که
حیات غیر بشری بر روی زمین وجود دارد.
اول جولای محدوده ی محصور شن های سفید
در ایالت نیو مکزیکو : در هنگام حفاظت هوایی این منطقه با موشک های وی-2 مجهز به
تکنولوژی پیشرفته ی هدایتی، مرکز رادار این محدوده یک شیئ ناشناخته ی پرنده را
بالای سایت موشکی ره گیری کرد که بطور سرگردان در حال پرواز بود ولی به نظر میرسید
که تحت کنترل هوشمندانه ای باشد
دوم جولای محدوده ی محصور شن های سفید
در ایالت نیو مکزیکو : بر طبق دستور مستقیم سرتیپ مارتین اسکانلون یک رادار بیست و
چهار ساعته بطور شبانه روزی برای ره گیری این شیئ ناشناخته پرنده مستقر شد. با
تماسهایی که گروه واچ با سرتیپ داشتند از این موقعییت مطلع شدند
سوم جولای محدوده ی محصور شن های سفید
در ایالت نیو مکزیکو : گروه واچ برای جهت دهی به برنامه هایشان جلسه ای را تشکیل
میدهند. دو گزینه و اختیار اازاین جلسه و بحث انتخاب میشود. بعضی از اعضای واچ
موئتقد بودند که سرنشینان آن یو اف او قابل ارتباط از طریق تلپاتی هستند و آنها میتوانند
از نتایج تجربه ی قبلی خود برای ارتباط مجدد و پیگیری تحقیق استفاده کنند. و
درخاست این را از واچ داشتند که به آنها اجازه ی انجام یک ارتباط صلح آمیز برای رد
و بدل کردن اطلاعات را بدهند.ولی نظر آنان با آن دسته از افراد گروه واچ که از
ارتباط با حیات هوشمند ناشناخته ی غیر بشری حراس داشتند کاملا" در تناقض بود
آنها پیشنهاد دادند که آن شیئ ناشناخته را با موشک ساقط کنند و بعد سر فرصت و با
خیالی آسوده به بررسی فن آوری این وسیله بپردازند تا وقتی ارتباط های بعدی رخ داد
آنها اطلاعاتی از یو اف او ها داشته باشند. سر انجام بعد از یک مذاکره داغ و
طولانی اکثریت البته با اختلاف بسیار کم تصمیم به انجام پیشنهاد اول گرفتند یعنی
ارتباط صلح آمیز. و نام انتخابی عملیات هم انتخاب شد** عملیات کبوتر. تمام افراد
تیمهای پارا سایکولوژی و فیزیکدانان که در تجربه ی مرکز تحقیق کوهستان آبشار حظور
داشتند هم به لیست محققان اضافه شدند. شاید شما هم مثل من الان آرزو میکردین که
کاش جزو این گروه تحقیقی میبودین ولی خدا رو شکر کنید که اون موقع جزو اون گروه
نبودین ادامه ی مطلب موضوع رو روشن میکه. افراد گروه منطقه ای روی یکی از تپه های
دور افتاده ی صحرای نیو مکزیکو را انتخاب کردند و کمپ خود را بر پا نمودند. در
درون گروه واچ هنوز توافق جمعی برای انجام این کار انجام نشده بود. آن دسنته ای که
با عملیاتن کبوتر موافق نبودند عقیده داشتند که فکر تماس و ارتباط مجدد با
سرنشینان آن شیئ ناشناخته بسیار ابلهانه است و تماس دوباره غیر ممکن میباشد** از
این رو این دسته از افراد یکدنده گروه واچ بطور غیر رسمی و مخفیانه طرح و برنامه ی
عملیاتی به نام شکار کبوتر را بنا نهادند.
چهارم جولای محدوده ی محصور شن های
سفید در ایالت نیو مکزیکو : در همان هنگامی که گروه عملیات کبوتر موسسه ی واچ بر
بالای تپه منتظر ظاهر شدن مجدد یو اف او بودند عملیات شکار کبوتر در خفا و آن طرف
سایت موشکی در مراحل نهای انجام کار و مهیا شدن بود.یک راکت وی-2 مجهز به سیستم
آزمایشی هدایت از راه دور پیشرفته سریعا" در حال برنامه ریزی و آماده سازی و
بارگزاری کلاهک بود. فرمان دقیق حادثه ای که پیش آمدی که توضیح خواهم داد را موجب
شد نا مشخص است. تمام اطلاعات از گزارشات مشاهده شده و آشفته که به حا مانده است
باز سازی شده. در ساعت 21:18 به وقت محلی رادار دوباره همان یو اف او ای را که در
چهار رور پیش ره گیری کرده بود دو باره بر روی صفحه مشخص کرد. در هنگامی که افراد
گروه عملیات کبوتردر حال ایجاد ارتباط ذهنی با سر نشینان شیئ ناشناخته ی پرنده
بودند آماده سازی عملیات شکار کبوتر به پایان رسید و حالا زمان مناسبی برای دادن
فرمان اجرای عملیات شکار کبوتر بود. چند دقیقه بعد شیئ ناشناخته ی بیگانه به نظر
متوجه تلاش افراد عملیات کبوتر شد و در بالای محدوده ی تپه در جای خود بطور معلق
ایستاد با اینکا محققان و فیزیک دانان امید و اشتیاق بیشتری پیدا کردند و تلاش و
کوشش خود را برای ایجاد ارتباط بیشتر کردند. این موقعیت ثابت آن شیئ ناشناخته ی
پرنده امیدی را برای اجرای بهتر عملیات شکار کبوتر برای افراد این عملیات بوجود
آورد. در این زمان سه حادثه ی مختلف با هم رخ داد، یک : افراد گروه عملیات کبوتر
موفق به ایجاد ارتباط با سرنشینان شیئ پرنده از طریق ذهن به ذهن شدند. دو : راکت
وی-2 با صدای زیاد به بدنه ی شیئ ناشناخته اصابت کرد و به آن صدمه زد. سه : یک
حمله ی عصبی شدید تمام ارتباط ذهنی افراد را با آن شیئ پرنده از بین برد. صفینه با
سرعت باور نکردنی ای شتاب گرفت ولی به شدت صدمه دیده بود به همین دلیل یک بار به
زمین برخورد کرد قسمتی از سطح زمین را کند و تکه های زیادی از خود درامتداد قسمت
وسیعی از محدوده نزدیک رازول بر روی زمین جاگذاشت. و در نهایت چندین مایل دورتر با
دیوار صخره ای برخورد کرد و متوقف شد.
پنجم جولای رازول در ایالت نیو مکزیکو
: با طلوع خورشید در روز بعد منطقه ی نهایی سقوط مشخص شد و تیم جمع آوری نیز به
منطقه اعزام شدند. گروه جمع آوری لاشه ی صفینه را همراه با چهار جنازه ی غیر
انسانی (بیگانه) بار کامیون ها کردند و برای انبار موقتی ای در پایگاه هوایی ارتش
در رازول فرستادند. در رازول لاشه و جنازه ها تخلیه شدند و دوباره برای اعزام به
فرودگاه ( FORT WORTH ) فورت
ورس در هواپیماهای باری بارگذاری شدند.در شب هنگام بعد از روز سقوط ** قسمتی از
لاشه به فرودگاه پایگاه فورت ورس رسید. قدرت نفوذ موئسسه ی واچ در ارتش باعث شد که محققان عملیات شکار
کبوتر در رازول و فورت ورس بطور آزادانه به فعالیت و تحقیق خود ادامه بدهند بدون
اینکه از بازجویی شدن هراسی داشته باشند. همینطور برای سربازان مستقر در پایگاه
کاملا" روشن بود که موضوعی در جریان است ولی هیچ کس سوالی نمیپرسید. در
هنگامی که گروه شکار کبوتر شکار خود و چهار جنازه ی بیگانه را نزد خود داشتند ،
گروه بخت برگشته ی عملیات کبوتر که هنوز در شک واقعه بودند به خود آمدند و تلاش
خود را برای نجات افراد خود که در صانحه آسیب دیده بودند شروع کردند. از نه نفر
سایکیک ای که سعی در ایجاد ارتباط با افراد بیگانه داشتند، دو تن به دلیل سکته ی
قلبی و نیز خونریزی مغزی جا به جا فوت کردند.یکی دیگر در حقیقت در آتش سوخت. چهار
نفر دیگر به نوعی جنون پایدار مبتلا شدند. که سه نفر از آنها بطور تدریجی معاشر
خود را از دست دادند. فقط دو نفر از آنها در صحت کامل به سر میبرند. بعد از
تقریبا" یک روز کامل تخمین خسارت و پرس وجو، رهبران گروه عملیات کبوتر متوجه
شدند که به آنها توسط اعضا ی دیگر موئسسه ی واچ خیانت شده است. پس افراد باقی
مانده از گروه عملیات کبوتر به سرعت خودشان را جمع و جور کردند و قصد سبقت گرفتن
از دشمنان جدیدشان را کردند. آنها با نفوذ خود در ارتش تلاش کردند تا یکی از
هواپیما های بارکش حامل لاشه ها که به مقصد فورت ورس میرود را به پایگاه هوایی
رایت پترسن در ایالت اوهایو بفرستند. در آنجا افراد گروه عملیات کبوتر محموله را
دریافت کردند. هرج و مرج موجود در رازول مانع از این میشد که دو گروه از فعالیت
های یکدیگر مطلع شوند. این تکروی ها باعث شد که موئسسان گروه واچ دریابند که چه
شکافی بین گروهشان پدید آمده است و به همین دلیل بسیار نگران و وحشتزده شدند. یکی
از هواپیما های بارکش را تحت فرمان خود گرفتند و محموله را به واشنگتون دی سی
فرستادند و اطمینان حاصل کردند که این محموله حتما شامل یکی از اجساد سرنشینان بیگانه
و مقداری چشم گیر از لاشه ی صفینه ساقط شده باشد. گروه ** هواپیمای باری به همراه
جسد و لاشه ی صفینه بطور مرموزی ناپدید شدند. زمان زیادی باید طول می کشید تا
نشانه ای از موقعیت جغرافیایی آنها بدت بیاید.
ششم جولای رازول در ایالت نیو مکزیکو
: در ساعت 03:00 روز بعد از سقوط تمام اعضا موئسسه ی واچ پایگاه هوایی رازول و
محدوده ی محصور شنهای سفید را بر این باور که تمام شواهد و مدارک را پاک سازی کرده
اند تخلیه کردند. ولی نمیدانستند که همگی اشتباه
میکنند. یک دامدار محلی به نام مک برازل هنگامی که در محدوده ی شخصی خود در حال
گشت زدن بود محل برخورد اولیه صفینه با زمین را همراه با قطعات کنده شده از آن را
پیدا میکند. بعد از چند ساعت در همان روز به کلانتر منطقه ی رازول زنگ میزند و همه
ی مشاهدات را توضیح میدهد. و کلانتر هم در عوض به کاپتان جسی مارسل در پایگاه
هوایی رازول خبر میدهد با این گمان که لاشه ی مربوطه حاصل یکی از آزمایش های ارتش
است.کاپتان مارسل محل برخورد را وارسی میکند و شیار ایجاد شده را سرکشی میکند و
مقداری از قطعه های صفینه را جمع آوری و بار جیپ خود میکند و به پایگاه برمیگردد.
فرمانده پایگاه در سر خود جشنی بر پا کرده چون به فکر تبلیقات کشف خود میباشد و در
ذهن خود مصاحبه ی مطبوعاتی را که در آن به خبر نگاران میگوید که ارتش لاشه ی یک یو
اف او را یافته است را مجسم میکند. این خبر به گوش گروه عملیات کبوتر در پایگاه
هوایی رایت - پترسن میرسد. چند تماس به موقع گرفته میشود و کاپتان مارسل به همراه
تمام قطعات صفینه به پایگاه رایت-پترسن احظار شد و برخی از اعضا ی عملیات کبوتر
موسسه واچ به منطقه ی رازول برای سرکشی و سرپرستی جمع آوری تمام قطعات پخش شده در
مرتع برگشتند.
هفتم جولای پایگاه هوایی رایت-پترسن (wright -
patterson) در ایالت اوهایو : به فرمان افراد عملیات کبوتر ژنرال
راجر ریمی افسر فرمانده ی پایگاه هوایی رایت-پترسن در یک کنفرانس خبری تمام افسران
و نظامیانی را که ادعا کرده بودند لاشه ی یو اف او را کشف کرده اند به عنوان احمق
هایی به تصویر کشیده شدند که نمیتوانند فرق بین لاشه ی یو اف او و یک بالون
هواشناسی را تشخیص دهندد. و به کاپتان مارسل که بد جوری شرمنده شده بود فرمان داده
شد که در کنار لاشه ی یک بالون هواشناسی ژست بکیرد و عنوان کند که چیزی که فکر
میکرده یو اف او هست این بوده ( واقعا" خنده داره نه؟ ) و اما در رازول افراد
عملیات کبوتر موسسه ی واچ تمام مدارک و شواهد را پاکسازی کردند و نیز آن دامدار
یعنی مک برازل را برای سه روز بازجویی به پایگاه رازول اسکورت کردند.
هشتم جولای منطقه ی رازول در ایالت
نیو مکزیکو : تمام قطعات جمع آوری شده از مراتع به پایگاه هوایی رایت-پترسن فرستاده
شد.
نهم جولای منطقه ی رازول در ایالت نیو
مکزیکو : مک برازل از حبس سه روزه پایگاه رازول آزاد میشود و به زودی در یک
کنفرانس خبری در یکی از ایستگاه های رادیو یی محلی سر در می آورد. او در این
کنفرانس این چنین اضهار کرد " آن داستان یو اف او چیزی بیش از یک شوخی نبود و آن لاشه نیز
چیزی بیش از لاشه ی یک بالون هواشناسی نبوده است ". مجموعه ی کنفرانسهای خبری
و فشار زیادی که موسسه ی واچ به شاهدان وارد میکرد این واقعه را تحت کنترل آورد. جامعه ی امریکا این داستان را باور
کرد و واقعه ی رازول باقی ماند اما بهطور مخفی آن هم برای بیش از چهل سال.
+ نوشته شده در
Sat 17 May 2008ساعت   توسط محمد رضا
|
مو جودی ترسناک با چشمانی بزرگ و قرمز.با بالهایی بزرگ همانند خفاش...خون را در رگهایتان منجمد میکند....!!
ماثمن یا همان مرد شاپرکی نامی است که
به یک مخلوق عجیب و غریب داده شده است که بین نوامبر 1966 تا نوامبر 1967،
بارها در منطقه پوینت پلیزانت (Point Pleasant) وست ویرجیانا در حاشیه
اوهایو دیده شده است. تعدادی از مشاهدان آنرا حیوانی باندازه انسان و
بالدار و دارای چشمان بزرگ و مشعشع سرخ رنگ توصیف کرده اند در حالیکه
تعدای دیگر چشمانی نورانی را از آن به یاد دارند. فرضیات متعددی از پدیده
فوق الطبیعه گرفته تا جغدها، بر اساس گزارشهای مردمی بنا گردید و البته
تاکنون هنوز هیچ توضیح صریح و قطعی ای در این زمینه ارائه نشده است.
مخلوق ماثمن، که به موازات سریال تلویزیونی بتمن که در آن
زمان طرفداران بیشماری داشت نامگذاری گردید، برای اولین بار در 12 نوامبر
1966 مشاهده گردید. گروهی شامل پنج مرد که در حال آماده سازی گوری در
قبرستان نزدیگ Clendenin وست ویرجیانا بودند، موجودی قهوه ای رنگ مانند
انسان بالدار می بینند که از پشت سر آنها کنار درختان به هوا برمی خیزد و
از روی سر آنها عبور می کند. به هر حال این رویت به اطلاع عموم رسانده نشد
و تازه سه روز بعد برای اولین بار در رسانه ها خبررسانی گردید.
اواخر شب 15 نوامبر، دو زوج جوان از پوینت پلیزانت به
نامهای راجر و لیندا اسکاربری و استیو و ماری مالت با اتوموبیل اسکاربری
مشغول رانندگی بودند. آنها در حال عبور از کارخانه TNT جنگ جهانی دوم،
حدود هفت مایلی خارج پوینت پلیزانت بودند که در سایه شب، دو روشنائی سرخ
رنگ کنار ایستگاه ژنراتور، نزدیک درب ورودی کارخانه نظر آنها را جلب می
کند. آنها اتوموبیل را متوقف می کنند و از چیزی که دیدند وحشت کردند: آن
دو روشنائی چیزی نبود غیر از چشمان قرمز رنگ و درخشان حیوانی بزرگ، شبیه
انسان اما گنده تر، حدود شش و نیم یا هفت فیت بلندی، که دو بال بزرگ به
پشت داشت. هر دو زوج وحشت زده و هراسان به اتوموبیل گریخته و راهی جاده 62
می شوند. آنها در پائین جاده و در حال خروج از آن، دوباره حیوان را می
بینند که بر روی خاک پشته کنار جاده ایستاده است. آن بالهایش را باز می
کند و پروازکنان آنها را تا نزدیکی شهر دنبال می کند. هر دو خانواده به
دادگاه میسون کانتی رفتند و ماوقع را برای میلارد هالستید معاون تعریف
کردند که بعدها گفت: «من این بچه ها را در تمام طول زندگیشان می شناختم.
آنها تا بحال هیچ مشکلی نداشتند و واقعا آن شب ترسیده بودند. من گفته آنها
را باور کردم.» وی پشت سر اتوموبیل راجر اسکاربری به کارخانه تی ان تی
بازگشتند ولی هیچ اثر و نشانه ای از مخلوق عجیب و غریب نیافتند.
در شب بعد، 16 نوامبر، جمعی از اهالی شهر، مسلح، به جستجوی
ماثمن در اطراف کارخانه قدیمی TNT می روند. در همان شب خانم و آقای ریموند
ومس لی و خانم مارسلا بنت بهمراه دخترش تینا در اتوموبیلی راهی دیدار
دوستانشان آقا و خانم رالف توماس بودند که در خانه ای رعیتی در میان زاغه
های (انبارهای گنبدی شکل) مهمات باقیمانده از جنگ جهانی دوم نزدیک تاسیسات
TNT سکونت داشتند. زاغه های خالی، برخی توسط شهرنشینان و برخی توسط
کمپانیها بمنظور انبار تصرف شده بودند. آنها در زمان بازگشت، در پشت
اتوموبیلشان با صحنه ای عجیب مواجه شدند. خانم بنت اینگونه توصیف می کند:
بنظر می اومد روی زمین دراز کشیده بود و به آرامی در حال بلند شدن بود.
دارای جسه ای بزرگ و خاکستری با چشمانی به رنگ سرخ تابان. مادامیکه ومس لی
قصد داشت به پلیس زنگ بزنه، موجود به ایوان نزدیک شده و از پشت پنجره بدقت
نظاره گر آنها شده بود.
در 24 نوامبر، چهار نفر آن را دیدند که بر فراز محوطه TNT
در حال پرواز است. در صبح روز 25 نوامبر، توماس اوری که در جاده 62، شمال
TNT در حال رانندگی بوده، موجودی را ایستاده در مزرعه ای کنار جاده می
بیند. آن بال می گشاید و از زمین بلند می شود و اتوموبیل وی را که هم
اکنون به سوی پوینت پلیزانت سرعت گرفته، دنبال می کند. توماس اوری این
موضوع را به پلیس گزارش می دهد.
در 26 نوامبر، خانم روث فوستر از چارلستون وست ویرجیانا در
حومه سنت آلبانز، ماثمن را می بیند که در علفزار روبروی وی ایستاده است.
اما وقتی برادر شوهرش برای دیدن بیرون می آید دیگر اثری از آن پیدا نیست.
در صبح روز 27 ام، زن جوانی در نزدیکی میسون وست ویرجیانا، تحت تعقیب آن
موجود قرار می گیرد و دوباره در همان شب در سنت آلبانز گزارش می شود که دو
نوجوان مورد تعقیب قرار گرفته اند.
ماثمن بعدها دوباره در 11 ژانویه 1967 و بدفعات متعدد در همان سال روئت گردید.


+ نوشته شده در
Mon 12 May 2008ساعت   توسط محمد رضا
|
معروفترين خانه هاي ارواح

مردم انگليس اغلب با خانههاي ارواح، عمارتها و قصرهاي تسخير شده آشنايي
زيادي دارند ولي در اين كشور (خانه كشيش بارلي) يكي از پرروحترين خانهها
است و روايات و داستانهاي بسيار زيادي براي اثبات اين مدعا در دست
ميباشد. اين خانه در سال 1863 در كنار كليساي بارلي بنا شد تا جناب
كشيش(هنري بول) در آن سكني گزيند. اين بنا سالها محل طغيان روحهاي سركش
بوده و اتفاقات عجيبي همچون حركت كردن خودبهخود اشيا، بوهاي عجيب، نقاط
سرد در قسمتهاي مختلف خانه، صداي تاخت و تاز اسبها و تجسم اشباح در آن
رخ ميداد. حتي بعد از اينكه اين خانه در سال1939 طعمه حريق گشته و
ويران شد و عكسهاي بسياري نيز از ويرانههاي آن گرفته شد، باز هم كليساي
مجاور آن محل بروز اين اتفاقات شد. كاپيتان دبليو. اچ. گركسون يكي از
ساكنان اين خانه مينويسد: بارها او و خانوادهاش روح يك پرستار بچه كه
سرگردان به اين طرف و آن طرف ميرفته است را ديدهاند. بعد از اينكه اين
پرستار را چند بار در كنار يكي از پنجرههاي خانه ديدند، آن پنجره را با
آجر پوشاندند تا ديگر او را نبينند. گركسون در خاطرات خود مينويسد(شايد
آن آتشسوزي مصيبتبار تاثيري ناراحت كننده داشته است زيرا در طول آن شب
چند نفر گفتند مرا به همراه دو غريبه كه يكي خانمي ملبس به شنلي خاكستري
رنگ و ديگري جنتلمن با سر طاس و كت بلند مشكي بودند، ديدهاند. چند تا از
وحشتانگيزترين اتفاقات اين خانه كه مو را برتن انسان راست ميكند براي
(ماريان)، همسر كشيش(ليونل فويستر) كه از تاريخ 30 اكتبر 1930 به اين خانه
نقل مكان نمودند افتاده است. يكي از ارواح اين خانه سعي ميكرد با ماريان
ارتباط برقرار نمايد و اين كار را با روش عجيبي انجام ميداد. او بر روي
ديوارهاي خانه نامه مينوشت عكسهاي اين نوشتهها هنوز هم در دست است و در
مركز مطالعات ماوراءالطبيعه نگهداري ميشوند. يكي از اين عكسهاي شگفتآور
آجري را نشان ميدهد كه در هوا شناور است در عكس ديگري چيزي روبان مانند
در هوا معلق ميباشد و همچنين هيئتهاي مهآلود اشباح. هنوز هم افراد
بسياري ميگويند كه در زمينهاي برجاي مانده از خانه كشيش بارلي روح ديده
و از آن عكس گرفتهاند. در جولاي سال 2000 عكسي توسط يكي از گردشگران
گرفته شد كه هالهاي كروي و اسرارآميز كه به آن (اورب) ميگويند در آن
بهطور واضحي مشخص است.
برج لندن
يكي از معروفترين و ماندگارترين بناهاي تاريخي دنيا برج لندن است كه در
عين حال يكي از پرشبحترين ساختمانهاي دنيا نيز قلمداد ميشود بيشك
ناشي از تعداد زياد اعدامها، قتلها و شكنجههايي است كه در هزار سال
گذشته در پس ديوارهاي اين محل صورت گرفته است. بارها و بارها گزارش شده
است كه افراد مختلفي در دور و اطراف برج روح ديدهاند. در يك نيمه شب
زمستاني در سال 1957 يكي از نگهبانان از صداي برخورد يك شي به سقف از جا
پريد. وقتي براي پيگيري و بررسي از اتاقك بيرون رفت موجودي سفيدرنگ و
بيشكل را ديد كه بر روي برج قرار گرفته است. مدتي بعد آنها دريافتند كه
(ليدي جينگري) در تاريخ 12 فوريه سال 1554 درهمان محل سر از بدنش جدا شد.
شايد سرشناسترين سكنه برج لندن روح (آن بولين) باشد. او يكي از همسران
(هنري هشتم) بود كه در سال 1536 در اين برج سرش زير گيوتين گذاشته شد. روح
او در مواقع بيشماري ديده شده است گاهي سرش را در دست دارد و بر روي
(برج سبز) يا در كليساي سلطنتي برج قدم ميزند. ديگر ارواح اين برج، روح
(هنري ششم)، (توماس بكت) و (سر والتر رالي) ميباشند. يكي از مخوفترين
داستانهاي برج لندن درباره مرگ(كنتس ساليز بري) ميباشد. اين كنتس در سال
1541 به علت دست داشتن در چند جنايت (كه امروزه اعتقاد بر اين است كه اين
زن بيگناه بود) به مرگ محكوم شد. وقتي كه كنتس را به سوي چوبهدار
ميبردند او از دست سربازان گريخت و فرار كرد ولي چند لحظه بعد توسط مردي
كه تبرش را به سوي وي پرتاب كرد كشته شد. صحنه اعدام كنتس ساليز بري بارها
توسط ارواح برج سبز نمايش داده شده و توريستهاي حاضر در برج با چشم خود
آن را ديدهاند.
كوئين مري
البته كشتي كويين مري يك خانه نيست ولي درست مثل خيلي از خانههاي قديمي
به تسخير ارواح درآمده است. كوئين مري كه زماني يك كشتي اقيانوس پيماي
لوكس و مجلل بود، بعد از اينكه روزهاي اقيانوسنوردي خود را پشتسر
گذاشت، در سال 1967 توسط فردي از اهالي كاليفرنيا خريداري شده و به يك هتل
تبديل شد. پرروحترين نقطه كوئين مري موتورخانه آن است. جايي كه پسرك 17
سالهاي در آن طعمه آتش شد و جان خود را از دست داد. مردم بسياري
ميگويند صداي ضربه خوردن به لولهها و درهاي كابينهاي اين كشتي را با
گوش خود شنيدهاند. در جايي از كشتي كه درحال حاضر سالن لابي هتل ميباشد
بارها بانويي سپيدپوش ديده شده است و اشباح چندين كودك، استخر كشتي را به
تسخير خود درآوردهاند. روح دختر كوچولويي كه گفته ميشود گردنش در يك
حادثه در استخر شكست هنوز هم مادر و عروسكش را ميخواهد. راهروي رختكن
استخر، منطقهاي پر از اتفاقات غير قابل توضيح است. مبلمانها بيدليل از
جاي خود حركت ميكنند، مردم احساس ميكنند دستاني نامرئي آنها را لمس
مينمايند و روحهاي ناشناسي ظاهر ميشوند. در دماغه كشتي هرازگاهي
ميتوان صداي جيغ يك روح را شنيد. جيغي توام با درد كه ميگويند صداي
ملواني است كه در زمان تصادف كشتي كشته شد.
ويلي هاوس

(ويلي هاوس) واقع در (سن ديهگو) كاليفرنيا عنوان معروفترين خانه
ارواح ايالات متحده را به خود اختصاص داده است. اين عمارت درسال 1875 توسط
(توماس ويلي) برروي زميني ساخته شد كه بخشي از آن دريك گورستان قديمي قرار
داشت و از همان زمان محل عبور و مرور ارواح بود. نويسندهاي به نام
(دوتريسي رگولا) درباره تجاربش در آن خانه مينويسد: (در طول چندين سال
وقتي شبها در مهمانخانه مكزيكي شهر در آن سوي خيابان شام ميخوردم، ديگر
عادت كرده بودم كه ببينم پنجره طبقه دوم ويلي هاوس گاهگاهي باز ميشود.
اين در حالي بود كه هيچكس در آن خانه زندگي نميكرد و درهايش قفل بودند.
آخرين باري كه به آن جا رفتم احساس كردم در قسمتهاي مختلفي از آن انرژي
خاصي جريان دارد. به خصوص در قسمتي كه زماني محل دادگاه شهر بود. در اين
قسمت احساس ميكردم بوي كهنه سيگار در فضا پيچيده است. در راهروي اصلي بوي
عطري به مشام ميرسيد كه ابتدا فكر كردم مربوط به خانم راهنماست. ولي وقتي
جلوتر رفتم تا با او درباره خانه صحبت كنم متوجه شدم او اصلا بوي عطر
نميدهد. ديگر ارواحي كه در آن خانه ديده شدهاند عبارتند از: شبح دختركي
كه بهطور اتفاقي درآن خانه حلقآويز و خفه شد، روح (جيم رابينسون يانكي)
، دزدي كه آنقدر مردم او را با چماق زدند كه در راهروي خانه جان داد و
اكنون روحش در همان محل ظاهر ميشود و خود را به توريستها مينماياند.
دختر مو قرمز ويلي روح بعدي است او آنقدر واقعي به نظر ميرسد كه گاهي با
يك بچه زنده اشتباه گرفته ميشود. (سيبل ليك) مديوم مشهور آمريكا ميگويد
تاكنون با چندين روح ويلي هاوس ارتباط برقرار كرده است و (هانس هولزر)
شكارچي ارواح نيز ويلي هاوس را يكي از مهمترين ساختمانهاي ارواح آمريكا
ميداند.
كاخ سفيد
بله، عمارت بزرگ بلوار پنسيلوانيا در واشنگتنديسي نه تنها محل زندگي
رييسجمهور فعلي آمريكاست بلكه منزل چندين رييسجمهور فقيد اين كشور
ميباشد كه هرازگاهي هوس ميكنند سري به آن جا بزنند. هر چند كه تمامي
آنها سالهاست كه مردهاند. ميگويند پرزيدنت هريسون گاهي اوقات اتاق
زيرشيرواني كاخ سفيد را جستجو ميكند و معلوم نيست به دنبال چه چيزي
ميگردد. پرزيدنت اندرو جكسون اتاق خواب خودش را در كاخ سفيد هنوز هم در
تسخير خود دارد و روح (ابيگيل آدامز) همسر يكي از رييسجمهورها يك بار
درحالي ديده ميشود كه در هواي يكي از سالنهاي كاخ سفيد شناور بود و گويي
چيزي را حمل ميكرد. در اين بين روحي كه بيشتر از بقيه به كاخ سفيد
ميآيد، روح (آبراهام لينكلن) است. (النور روزولت) يك بار گفت وقتي در
اتاق لينكلن در حال كار بوده حضور پرزيدنت لينكلن را به وضوح حس كرده است
كه به او نگاه ميكرد.
در زمان رياست جمهوري روزولت يكي از كاركنان كاخ سفيد ميگفت روح لينكلن
را با چشم خودش ديده است كه روي لبه تختش نشسته بود و چكمههايش را از
پايش درميآورد. يك بار ديگر و باز هم در زمان روزولت، (ويلهمينا) ملكه
هلند يك شب مهمان كاخ سفيد بود. او نيمههاي شب با صداي ضربهاي به در
اتاق از خواب بيدار شد. وقتي در را باز كرد رو به روي خود آبراهام لينكلن
را ديد كه از درون راهرو به او خيره شده است. همسر كالوين كاليج ميگويد
چندين بار لينكلن را ديده است كه دستهايش را در پشت گره كرده بود و در
سالن بيضوي كاخ ايستاده بود و از پنجره بيرون را تماشا ميكرد.
پل اميلي
پل اميلي پلي كوچك، سرپوشيده و تاريخي در منطقه (استو) در (ورمونت) است كه
خيليها سعي ميكنند شبها از آن عبور نكنند. ميگويند روحي به نام (اميلي)
اين پل را به تسخير خود درآورده است. كار اين روح فقط اين نيست كه درون
اتاقك پل ظاهر شود و خود را به زندگان نشان بدهد بلكه او روحي ترسناك است
و كارهاي وحشتآوري انجام ميدهد. بهطور مثال اتومبيلها را به شدت تكان
ميدهد و صورت قربانيان خود را با ناخنهاي نامرئياش ميخراشد. 150 سال
است كه اسبها و اتومبيلهايي كه از اين پل ميگذرند خراشيده ميشوند. مردم
صداي زني را ميشنوند و هيكل روح مانندي را ميبينند و شاهد ظهور نورهاي
عجيبي ميشوند ولي در عكسهاي گرفته شده از پل اميلي چيزي جز نورهاي گوي
مانند (اورب) ديده نميشود. داستانهاي متفاوتي درباره پل اميلي برسر
زبانهاست. از دختر عاشقي كه 150 سال پيش بهخاطر محبوبش خود را بر روي پل
حلقآويز كرد تا زني كه در دهه 1970 براي ترساندن بچههايش اين افسانه را
سرهم كرد. ولي موسسه تحقيقاتي ماوراءالطبيعه آمريكا پس از بررسي اين پل
زيبا با دستگاههاي پيشرفته به اين نتيجه رسيد كه داستانهاي ارواح مردم
چندان هم بيربط نيستند و درون پل مسلما در تسخير يك يا چند روح ميباشد.
روحي كه صداي كشيده شدن ناخنهايش بر روي ديوارهاي چوبي اتاقك روي پل، تن
انسان را به رعشه وا ميدارد.
روح دايي مايك
من دوازده سال پيش با اهالي يك خانه ارواح در جنوب نيوجرسي مصاحبه كردم.
مطلبي كه ميخوانيد داستاني است كه خانم صاحبخانه درباره اتفاقات آن جا
برايم تعريف كرد. اين خانه خانهاي خلوت است كه در خياباني خلوت و در شهري
كوچك قرار دارد.داستان ما از اوايل دهه 1960 آغاز شد. در آن زمان (مايك)
برادر (جوآن) با يك دختر شلوغ و ناآرام كه خانواده، او را (ردز) صدا
ميزدند نامزد شد. يك روز (مايك) و نامزدش(ردز) در فيلادلفيا
اتومبيلسواري ميكردند و با دوستانشان كورس گذاشته بودند. هر دوي آنها
حسابي به هيجان آمده بودند و از سرعت لذت ميبردند. (ردز) براي اينكه
بازنده مسابقات نباشد پشتسر هم به مايك ميگفت (گاز بده، گاز بده) كمي
بعد ديگر طاقت نياورد و از همان طرف پاي خود را روي پدال گاز گذاشت و آن
را فشار داد. مايك نتوانست اتومبيل را كنترل كند و اتومبيلشان چپ كرد. در
اين تصادف (ردز) فورا كشته و مايك به شدت زخمي شد بهطوري كه حتي نتوانست
در مراسم تدفين (ردز) شركت كند چون بايد در تختش ميماند. وقتي خانواده از
مراسم تدفين به خانه برميگشتند، به اتاق مايك در طبقه بالا رفتند، به محض
ورود آنها مايك براي آنها دقيقا توصيف كرد كه (ردز) در تابوت چه لباسي بر
تن داشت و چه جواهراتي به همراه داشت. خانواده او ميپرسيدند كه از كجا
اينچيزها را ميداند و مايك پاسخ داد (ردز) پيش او آمده بود تا او را
ببيند.
چندين سال بعد (بابي) پسر (جوآن) براي جنگ راهي ويتنام شد. دايي مايك به
او گفت فردا تا من نيامدهام حركت نكن. چون ميخواهم يك سكه شانس به تو
بدهم تا از تو حفاظت كند. دايي مايك خيلي اصرار داشت كه اين سكه را به
بابي بدهد. روز بعد همه خانواده براي بدرقه (بابي) به فرودگاه رفتند.
همه به جز دايي مايك. دايي مايك هرگز به فرودگاه نيامد و بابي مجبور شد
بدون ديدن او به ويتنام برود. وقتي جوآن به خانه برگشت همسايهها به او
گفتند تلويزيونش را روشن كند و به اخبار گوش بدهد. او تلويزيون را روشن
كرد. اخبار، برادرش (مايك) را نشان ميداد كه كشته شده و روي زمين افتاده
بود او به هنگام سرقت از يك بانك كشته شده بود زيرا ميخواست يك كلكسيون
سكه را بدزدد.
يك شب بابي در پايگاه خود نگهبان بود. نيمههاي شب چشمش به شخصي افتاد كه
در تاريكي به او نزديك ميشود. فرمان ايست داد. اسلحه را به سمت او گرفت.
تا به حال به سوي يك انسان واقعي شليك نكرده بود و به همين خاطر ترديد
داشت. آن شخص نزديكتر شد و ناگهان بابي او را شناخت. او (دايي مايك) بود.
دايي مايك به او گفت پشت سرت را نگاه كن. وقتي بابي برگشت درست رو به روي
خود يك سرباز دشمن را ديد كه با خنجر آماده ايستاده بود. بابي فورا شليك
كرد و او را كشت وقتي برگشت ديگر دايي مايك آنجا نبود. دايياش نتواسته
بود سكه شانس را به او بدهد ولي گويا خود آنجا رفته بود تا جانش را نجات
بدهد. پس از جنگ بابي راننده اتوبوس شد. يك شب دوباره احساس كرد درست مثل
زمان جنگ حضور دايي مايك را حس ميكند. صداي او را شنيد كه ميگفت (پشت
سرت را نگاه كن) او برگشت و مردي را ديد كه با يك چاقو آماده ضربه زدن به
اوست. او آن مرد را خلع سلاح كرد و به پليس تلفن زد.
بابي هنوز هم هرازگاهي كه خطري تهديدش ميكند دايي مايك را ميبيند.
+ نوشته شده در
Mon 12 May 2008ساعت   توسط محمد رضا
|
روح هلندي
بيشك داستان (روح هلندي) معروفترين داستان در ميان تمام كشتيهاي
شبحزده ميباشد. هر چند كه بيشتر اين داستان با افسانه عجين گشته است
ولي اصل آن بر پايه حقيقت ميباشد. در سال 1680 يك كشتي به فرماندهي ناخدا
(هندريك و اندردكن) سفر خود را از آمستردام به (باتاويا) بندري در هندشرقي
آغاز كرد. بنا براين افسانه، وقتي كشتي (واندردكن) در حال گذشتن از (دماغه
اميدنيك) بود گرفتار طوفاني سهمگين شد. واندردكن توجهي به خطرات اين طوفان
كه از نظر ملاحان هشداري از جانب خداوند بود، نكرد. كشتي در نبرد با طوفان
و گردباد از هم پاشيد و غرق شد و همه خدمه آن طعمه دريا شدند. ميگويند
واندردكن توسط خداوند تنبيه شد. تنبيه او اين بود كه روحش تا ابديت در
نزديكي دماغه در كشتي خود سرگردان باشد. چيزي كه اين افسانه را ماندگار
كرده اين است كه تاكنون بارها حتي در قرن بيستم افراد مختلفي ادعا
كردهاند (روح هلندي) را ديدهاند. يكي از نخستين شاهدان اين ادعا كاپيتان
و خدمه يك كشتي انگليسي در سال 1835 بودند. آنها اعلام كردند كه در طوفاني
وحشتناك كشتي روح مانندي را ديدهاند كه به كشتي آنها نزديك شده است. آن
كشتي آنقدر نزديك شد كه خدمه انگليسي از تصادف قريبالوقوع دو كشتي به
هراس افتادند ولي ناگهان كشتي ارواح ناپديد گشت.
(روح هلندي) بار ديگر در سال 1881 توسط دو نفر از ملوانان كشتي (باچانته)
ديده شد و روز بعد از آن يكي از آن دو نفر از بالاي بادبان كشتي به پايين
افتاد و از دنيا رفت. در ماه مارس سال 1939 هم اين كشتي ارواح در ساحل
آفريقاي جنوبي ديده شد و تعداد زيادي از مردم كه در ساحل مشغول استراحت و
تفريح بودند قسم خوردند كه با چشمان خود آن را ديدهاند و جزئيات كشتي
هلندي را توصيف نمودند. درآن روز، روزنامه چاپ آفريقاي جنوبي در گزارش خود
نوشت: (آن كشتي با سرعتي وهمآلوده مستقيم به سوي ساحل پيش ميآمد. همه به
تكاپو افتاده بودند و ميپرسيدند كه آن چيست و از كجا آمده است؟ ولي درست
وقتي كه هيجان به اوج خود رسيد، كشتي اسرارآميز همانطور كه ناگهان آمده
بود، ناگهان ناپديد شد. آخرين باري كه اين كشتي ديده شد در سال 1942 و در
ساحل كيپتاون بود. در آن روز چهار نفر روح هلندي را ديدند كه به ناگاه
محو شد.
ارواح درياچه گريت ليكس
_ گويي درياچه (گريت ليكس) در آمريكا هيچگاه بدون حضور ارواح خود معنا
ندارد. در ماه سپتامبر سال 1678 كشتي (گريفن) اسكله (گرين بي) در
ميشيگان را ترك كرد و مدتي بعد ناپديد شد ولي تا سالها بعد ملوانان مختلفي
ادعا ميكردند كه (گريفن) را شناور بر روي درياچه ديدهاند.
_ (ادموند فيتز جرالد) كشتي معروفي بود كه بهدنبال كشف معادن تازه در
درياچه گريت ليكس به اين سو و آن سو ميرفت. ولي اين كشتي بزرگ در روز
نوزدهم نوامبر سال 1975 غرق شد و تمام 26 خدمه آن جان خود را از دست
دادند. ده سال بعد كاركنان يك كشتي تجاري اعلام كردند كه (ادموند فيتز
جرالد) را در ميان آبها ديدهاند كه به جلو ميتازد.
_ در سال 1988 يك غواص آمريكايي در اعماق درياچه (سوپريور) گريت ليكس شنا
ميكرد كه به بقاياي كشتي بخار (امپراطور) رسيد. او به داخل بازماندههاي
كشتي شنا كرد تا قسمتهاي مختلف آن را تماشا كند. اين غواص قسم ميخورد كه
در خوابگاه كشتي، يكي از خدمه را ديده است كه بر روي تختي شكسته خوابيده
بود. در همان هنگام روح برگشت و به غواص نگاه كرد.
چهرههايي بر آب
در ماه دسامبر سال ( 1924جيمز كورتني) و (مايكل ميهان) دو تن از خدمههاي
كشتي (اس. واتر تاون) در همان حالي كه كشتي به سوي كانال پاناما درحركت
بود داشتند تانكر نفتكش را تميز ميكردند ولي متاسفانه در اثر استنشاق گاز
درون تانكر جان خود را از دست دادند. در آن زمان رسم بود جسد ملواناني كه
در حال سفر از دنيا ميرفتند را درون دريا ميانداختند جسد اين دو ملوان
نيز به دريا انداخته شد ولي اين آخرين باري نبود كه ملوانان جيمز و مايكل
بد اقبال را ميديدند. روز بعد و همينطور چند روز پس از آن چهره روح مانند
آن دو بر روي آبهاي اطراف كشتي ديده ميشد. شايد اگر كاپيتان كشتي عكس اين
چهرهاي درون آب را نميگرفت و به همراه خود نميآورد هيچكس اين داستان
را باور نميكرد.
رودخانه مرگ
اين كه يك كشتي در اقيانوسهاي وسيع، ژرف و مهآلود گم شود عجيب به نظر
نميرسد و قابل پذيرش است ولي چطور ممكن است يك كشتي در يك رودخانه ناپديد
شود و ديگر هيچ اثري از آن بر جاي نماند؟ در ژوئن سال 1872 كشتي بخار
(آيرون ماونتين) با بار پنبه و بشكههاي ماسه آهك از بندر (ويكس برگ) در
رودخانه (ميسيسيپي) به راه افتاد و رو به شمال رودخانه به مقصد بندر
(پتيزبورو) حركت كرد. تعدادي الوار نيز از پشت كشتي با طناب كشيده ميشد.
اواخر آن روز كشتي بخار ديگري به نام (ايروكيس چيف) الوارها را سرگردان بر
روي رودخانه يافت. طناب آنها بريده شده بود. خدمه (ايروكيس چيف) الوارها
را از آب گرفتند و صبر كردند تا كشتي (آيرون ماونتين) برسد و دوباره آنها
را به خود ببندد. ولي آن كشتي هرگز نيامد. پس از آن ديگر هيچكس آيرون
ماونتين و خدمه آن را نديد. هيچ اثري از آن كشتي بزرگ رودخانه ميسيسيپي
كشف و حتي تكهاي از بدنه آن هم يافت نشد.
كوئين مري
يكي از شناخته شدهترين و مشهورترين كشتيهاي اقيانوسپيماي دنيا (كوئين
مري) ميباشد كه هماكنون تبديل به هتلي جذاب براي توريستها شده است.
ميگويند اين كشتي ميزبان چندين روح ميباشد. يكي از اين اشباح، روح (جان
پدر) مكانيك هفده ساله است كه در سال 1966 در نزديكي موتورخانه كشتي در
هنگام كار روزانه لاي در (آببند( (دري كه با چرخهاي مخصوص بسته ميشد و
آنقدر محكم بود كه آب هم از لاي درز آن به داخل نفوذ نميكرد) قرار گرفت
و از دنيا رفت. سالهاست كه هرازگاهي از اطراف در صداي تقتقي به گوش
ميرسد. يك راهنماي تور ميگويد: يك بار شبحي سياهپوش را كنار در آببند
ديده است.
او صورت شبح را به وضوح ديده و وقتي آن را با عكس (جانپدر) مقايسه كرد
دريافت كه او خود (جانپدر) بوده است. روح يك زن اسرارآميز سپيدپوش نيز
گاهبهگاه روي عرشه كشتي ديده ميشود ولي او هميشه وقتي به پشت دكل
ميپيچد، ناپديد ميشود. روح بعدي مردي با لباسي آبي و خاكستري است. او را
بارها در راهروي موتورخانه ديدهاند. در كنار استخر كشتي هم صداها و
خندههاي عجيبي به گوش ميرسد. تاكنون چندين بار شبح پسربچه كوچكي نيز در
اطراف استخر ديده شده است.
بازگشت دريا سالار
روز 22 ژوئن سال 1899 دقيقا راس ساعت 3:39 بعدازظهر، ناو سلطنتي ويكتوريا
با كشتي ديگري تصادف كرد و غرق شد. بيشتر خدمه مردند و فرمانده ناو
درياسالار (سرجورج تريون) نيز در ميان مردگان بود.
تحقيقات و گزارشات بعدي نشان ميداد كه اين حادثه بهخاطر فرمان اشتباه
سرجورج صورت گرفت. بازماندگان آن كشتي ميگويند: وقتي ناو در حال غرق شدن
بود صداي فريادهاي او را ميشنيدند كه ميگفت: (همهاش تقصير من بود.)
درست در زمان غرق شدن كشتي، همسر سرجورج در خانه خود در لندن جشن برپا
كرده بود. چند تن از مهمانان او قسم ميخورند كه كمي پس از ساعت 3:30
بعدازظهر سرجورج را ديدند كه در اتاق كار خود قدم ميزد.
روح گريت ايسترن
كشتي (گريت ايسترن)، تايتانيك زمان خود بود. اين كشتي صدهزار تني در سال
1857ساخته شد و شش برابر كشتيهايي بود كه تا آن زمان روي درياها شناور
ميشدند. ولي مقدر شده بود كه (گريت استرن) هم درست مثل تايتانيك با مشكل
مواجه شود. آن كشتي آنقدر سنگين بود كه وقتي سازندگانش سعي كردند آن را به
آب بيندازند كشتي در آب فرو رفت و مكانيزم آن از كار افتاد. تا يك سال در
بندر مانده بود و از آن استفاده نميشد زيرا سازندگان آن ديگر پولي براي
تعميرات نداشتند. بالاخره يك شركت بزرگ كشتيراني، گريت ايسترن را خريد و
ساخت آن را تمام كرد و آن را به آب انداخت اما در اولين سفر مخزن بخار
عظيمالجثه كشتي منفجر شد و يك نفر جان خود را از دست داد و چندين تن به
شدت با آب داغ سوختند.
يك ماه بعد از اين سانحه (ايسامبارد برونل) سازنده اين كشتي دچار سكته شد
و از دنيا رفت. اين كشتي منحوس كه هيچوقت مسافر زيادي نداشت در چهارمين
سفر دريايي گرفتار طوفان شد و به شدت خسارت ديد بهطوري كه بايد مجددا
تعمير ميشد. در سال 1862 در سفري كه در آن تعداد مسافرانش به هزار و
پانصد نفر رسيده بود و اين براي گريت ايسترن يك ركورد به حساب ميآمد،
بدنه كشتي از قسمت زيرين شكافت و اگر بدنه آن دوجداره نبود كشتي مسلما غرق
ميشد. ديگر همه آن كشتي را نحس و بدشگون ميدانستند. خدمه بارها
ميشنيدند كه صداي چكش از قسمتهاي زيرين به گوش ميرسد، صدايي كه منشا آن
دقيقا معلوم نبود. ملوانان ميگفتند اين صدا آنقدر بلند است كه در
طوفانهاي شديد هم به گوش ميرسد و اغلب آنها را از خواب عميق هم بيدار
ميكند.
اين كشتي هيچوقت در كار خود موفق نبود و نتوانست سودي روانه جيب صاحبان
خود نمايد و خيلي زود كشتيهاي جديدتر و مدرنتر جاي آن را گرفتند. تا
دوازده سال بعد كشتي (گريت ايسترن) در گوشهاي از بندر افتاده بود و زنگ
ميزد تا اينكه يك كارخانه ذوب فلزات آن را خريد. وقتي كارگران كارخانه
قطعات كشتي غولآسا را از هم جدا كردند، در برابر حيرتهمگان منشا آن
صداهاي عجيب و مرموز كوبيدن چكش و شايد بتوان گفت آن چكشزدنهاي شبحگونه
كشف شد.
در ميان دوجدار فلزي بدنه كشتي، اسكلت يك كارگر كشتيساز كه در زمان ساخت
كشتي (گريت ايسترن) به طرز مشكوكي ناپديد شده بود، پيدا شد.
كشتي بدون خدمه
داستان (مري سلست) خود به تنهايي ميتواند مطلب دو صفحهاي (ديگران) را
پركند زيرا يكي از معروفترين و مرموزترين داستانهاي ارواحي است كه هنوز
اسرار آن كشف نشده و مبهم مانده است. روز سوم دسامبر سال 1872 خدمه كشتي
(ديگراتيا) كه از نيويورك به سمت (گيبرالتار) در حركت بودند كشتي مري
سلست را يافتند كه بدون هيچ سرنشيني در 600 مايلي غرب پرتغال در حركت بود.
اين كشتي در موقعيتي كاملا ايدهآل و خوب به سر ميبرد. بادبانها
برافراشته بودند و محموله كه هزار و هفتصد بشكه الكل صنعتي بود همه دست
نخورده سر جاي خودشان قرار داشتند اما اثري از كاپيتان (بنجامين بريگز)
ناخداي كشتي همسرش، تنها دخترش و هفت خدمه آن ديده نميشد. بعضيها
ميگويند قايق نجات گم شده بود و اثري از آن، به چشم نميخورد ولي برخي
ديگر ميگويند آن قايق سرجاي هميشگي خود روي عرشه قرار داشت. تنها
چيزهايي از وسايل كشتي كه سرجاي خود نبود دستگاه زمانسنج، دستگاه مسافت
سنج و بارنامه كشتي بودند. هيچ نشانهاي از كشمكش، درگيري، طوفان يا هر
اتفاق ناخوشايند ديگري در كشتي به چشم نميخورد. آخرين چيزي كه در دفتر
سفرنامه كشتي نوشته شده بود، تاريخ 24 نوامبر بود و هيچ نشانهاي از بروز
حادثه يا خطر نداشت اگر ساكنان كشتي درست پس از آن تاريخ آن را ترك كرده
بودند به آن معناست كه مري سلست مدت يك هفته و نيم بدون سرنشين و خدمه به
راه خود ادامه داده است ولي اين غيرممكن به نظر ميرسد. خدمه كشتي
(ديگراتيا) ميگويند: نوع حركت كشتي و وضعيت بادبانها كاملا طبيعي و
تنظيم شده بود و ممكن نيست بدون حضور خدمه، كشتي اينطور دقيق به راه خود
ادامه بدهد. ظاهرا كسي يا چيزي چندين روز كشتي را كنترل كرده است. سرنوشت
سرنشينان مري سلست هنوز هم اسرارآميز و مبهم ميباشد.
كشتي نفرين شده
بعضي كشتيها بدشانس هستند و ملوانان آنها را (نفرين شده) ميدانند. كشتي
(آمازون) در سال 1861 در جزيره (اسپنسر) در (نواسكاتيا) نامگذاري و
افتتاح شد و درست 48 ساعت پس از آغاز فعاليت، كاپيتان آن به طور ناگهاني
از دنيا رفت. (آمازون) در اولين سفر خود به يك سد ماهيگيري(حصار) برخورد
كرد و بدنه آن شكاف برداشت. وقتي كارگران در حال تعمير بدنه بودند، كشتي
طعمه حريق شد و بخشي از عرشه آن سوخت.
مدتي بعد از شروع سومين سفر دريايي در اقيانوس اطلس، آمازون با كشتي ديگري
تصادف كرد. سرانجام در سال 1868 اين كشتي بديمن و بدشانس در ساحل
(نيوفوندلند) لنگر انداخت و صاحبانش تصميم گرفتند آن را به خريداران
(قراضه) بفروشند اما اين پايان سرنوشت عجيب آمازون نبود. در سال 1872
كاپيتاني به نام (بنجامين بريگز) كشتي آمازون را پس از سالها بيكار ماندن
خريداري نمود و به همراه خانوادهاش به سوي درياي مديترانه حركت كرد. او
قبل از حركت نام كشتي را به (مري سلست) تغيير داد...!
+ نوشته شده در
Mon 12 May 2008ساعت   توسط محمد رضا
|
در
1880 لرد دافرين سفير انگلستان در پاريس در خانه ي ييلاقي يكي از دوستان
خود در ايرلند تعطيلات خود را مي گذرانيد. يك شب او در حالي كه مي لرزيد
از خواب بيدار شد... برخاست و به پشت پنجره رفت. در چمنزار در زير نور ماه
شبح مرد قوزي را ديد كه در زير بار تابوتي خم شده بود. دافرين بيرون رفت و
صدا كرد:« آنجا چه كار داري؟»
مرد قوزي سرش را بالا اورد و لرد دافرين چهره ي مشمئز كننده اي را ديد. وقتي از او پرسيد تابوت را كجا مي بري مرد ناپديد شد.
صبح روز بعد انچه را كه ديده بود براي ميزبان خود تعريف كرد. ميزبان نتواستن توضيح قانع كننده اي بدهد.
سالها بعد در
1890 لرد دافرين در پاريس براي شركت در مجمعي بين المللي در گراند هتل
حضور يافت. بمحض انكه او و منشي اش تصميم گرفتند سوار اسانسور شوند لرد
متوجه شد متصدي اسانسور همان مرد قوزي است كه در مزرعه ي دوستش تابوت بر
دوش خود حمل مي كرد. لرد بازگشت و از متصدي هتل پرسيد كه متصدي اسانسور
كيست و او پاسخ داد اسانسور چنين متصدي ندارد و ان مرد قوزي را هيچگاه
نديده است. در همين اثنا اسانسور به طبقه ي پنجم رسيد و بناگاه كابل بالا
برنده ي ان پاره شد و تمام سرنشينان ان كشته شدند.
حادثه در روزنامه
ها درج شد. انجمن مطالعات روح به ماجرا علاقه مند گرديد. اما سفير نتوانست
هويت مرد قوزي را مشخص كند. كسي ديگر هم نتوانست توصيح قانع كننده اي
ارائه دهد. تنها روزنامه ها مدتي به بحث درباره ي اين واقعه پرداختند.
دوستان
خسته نباشيد. واقعه ي عجيب و جالبي بود. به راستي اين مرد كه بوده كه بر
لرد ظاهر مي شده است؟ ايا پيام اور مرگ بوده؟ اگر چنين است پس چرا لرد از
اين حادثه گريخت؟ چرا بعد از 10 سال دوباره بر لرد ظاهر گشت؟ اصلا چرا در
سال 1880 بر او ظاهر شد؟ در ان هنگام كه هيچ اتفاق خطرناكي روي نداد. اين
هم يك معماي لاين حل براي بشر است. براستي چرا علم قادر نيست هيچ گونه
توضيح منطقي براي اينگونه پديده ها بياورد؟
+ نوشته شده در
Mon 12 May 2008ساعت   توسط محمد رضا
|
آتشسوزيهاي اسرارآميز
دهكده «كانتو» در ساحل شمالي سيسيل از مدتها پيش شاهد آتشسوزيهاي
اسرارآميزي بوده است. اين مشكل از 20 ژانويه 2004 آغاز شد. در آن روز
بيهيچ دليلي تلويزيون يك خانه آتش گرفت. پس از آن وسايل مختلفي از جمله
ماشين لباس شويي، گوشي تلفن، ملحفه، صندلي و حتي لولههاي آب خانهها آتش
ميگرفتند. اداره برق دهكده و راهآهن، برقها را قطع و كار را متوقف
كردند ولي آتشسوزيها همچنان ادامه داشت. كارشناسان مختلف آزمايشات
گوناگوني انجام دادند ولي هيچ دليلي براي آتشسوزيها يافت نشد. در ماه
فوريه دهكده خالي شد ولي وقتي در ماه مارس مردم دوباره به دهكده بازگشتند
آتشسوزيها از سر گرفته شد. پليس وقتي هيچ توضيحي براي آنها نيافت اعلام
كرد يك رواني شهر را به آتش ميكشد ولي هنوز هم علت خاصي براي آن آتشها
پيدا نشده است.
سانحه رانندگي خيالي
روز يازدهم دسامبر سال 2002 دو موتورسوار به پليس تلفن زدند و گزارش يك
سانحه رانندگي را دادند. آنها گفتند يك اتومبيل جلوي چشم آنها در جاده
مخصوص كاميونها در حومه شهر «سوري» از جاده منحرف و سرنگون شده. ماموران
پليس به سرعت خود را به محل گفته شده رساندند ولي پس از جستجو اتومبيل
واژگون شدهاي را يافتند كه معلوم بود مدتها از تصادف آن گذشته است. جسد
قديمي راننده نيز چند متر آن طرفتر روي زمين افتاده و گياهان خودرو تا
حدودي او را پوشانده بودند. مدتي بعد معلوم شد آن سانحه پنج ماه قبل اتفاق
افتاده بود و راننده «كريستوفر چاندلر» نام داشت كه برادرش از ماهها قبل
گم شدن او را گزارش داده بود.
سنگهايي برروي درخت
در آوريل 1997 شكارچياي كه براي شكار بوقلمون به جنگل «يلوود استيت» واقع
در ايالت ايندياناي آمريكا رفته بود تخته سنگي را ديد كه در ارتفاع 35
فوتي زمين روي شاخه يك درخت بلوط قرار داشت. اين سنگ شبيه به نيزه بود و
بسيار سنگين به نظر ميرسيد. كمي جلوتر چهار تخته سنگ ديگر را هم ديد كه
آنها هم روي شاخههاي بلند درختان قرار داشتند. سنگها كاملا سنگين به نظر
ميرسيدند و عجيب بود كه شاخهها به راحتي وزن آنها را تحمل ميكردند. هيچ
نشانهاي از كسي يا وسيلهاي كه اين سنگها را روي درختان قرار داده باشد
به چشم نميخورد و همه دور از دسترس بودند. هيچ گزارشي از گردباد تورنادو
يا ديگر عوامل جوي نيز به ثبت نرسيده بود.
زنبورهاي قدرشناس
«مارگارت بل» زني انگليسي بود كه در «شراپ شاير» انگلستان زندگي ميكرد و
صاحب چندين كندوي زنبور عسل در فاصله هفت مايلي منزل مسكوني خود بود. در
ماه ژوئن سال 1994 مارگارت از دنيا رفت. مدت كوتاهي پس از مراسم تشييع
جنازه، عزاداران و مدعوين از ديدن صدها زنبور كه روبهروي خانه مارگارت كه
مدت 27 سال در آن زندگي ميكرد، جمع شده بودند، متعجب شدند. زنبورها يك
ساعت كنار خيابان روبهروي منزل ماندند و سپس همگي با هم وزوزكنان پرواز
كردند و رفتند.
صداهاي دروني
نشريه «بريتيش مديكال» در سال 1996 در مقالهاي نوشت: زني كه مايل نيست
نامش ذكر شود در تعطيلات به سر ميبرد كه دو بار صدايي در سرش پيچيد كه
ميگفت «سريع به خانه برگرد.» زن فورا به لندن بازگشت. صداها دوباره در
سرش پيچيدند و نشاني يك محل را به او دادند. زن به آن نشاني رفت و متوجه
شد آن جا بخش مغز و اعصاب يك بيمارستان است. صداها دوباره به او گفتند
تقاضاي انجام سيتياسكن بدهد. سيتياسكن انجام شده نشان داد كه يك تومور
در مغز آن زن است و ساقه مغز ملتهب گشته است. زن هيچ گونه علائمي از تومور
مغزي يا هر نوع بيماري نداشت با اين وصف عمل جراحي بر روي او انجام و
تومور خارج شد. بعد از عمل صداها دوباره به گوش زن رسيدند. آنها ميگفتند:
«خوشحاليم كه توانستيم كمكت كنيم. خداحافظ» آن زن سلامتي كامل خود را
بازيافت.
صدايي در گوش
نشريه «ويتناري ركورد» در آوريل 1995 نوشت مدت سه سال صدايي شبيه به صداي
موتور برق كه از دور به گوش برسد از گوش راست يك اسب «پوني» بيرون ميآمد.
قدرت اين صدا در نوسان بود ولي به طور متوسط شدت آن هفت كيلو هرتز ثبت شده
است. اينكه يك نفر گاهي صداي وزوز در گـوش خود احساس كند موضوعي عادي و
معمول است و اگر اين صدا هميشگي شود «SubjectiveTinnitus» ناميده ميشود.
ولي ديگران اين صداي وزوز را نميشنيدند. موضوع شنيدن صدا از درون گوش يك
پوني موضوعي غيرعادي و عجيب است كه هنوز هم دانشمندان نظر قطعي درباره آن
ندادهاند.
دوستان بادكنكي
«لورا باكستون» به مناسبت پنجاهمين سالگرد ازدواج پدربزرگ و مادربزرگش در
استافورد شاير و در ماه ژوئن سال 2001 يك بادكنك گازي را در هوا رها كرد.
او يك نامه به بادكنك وصل كرد و روي آن نام و آدرس خود را نوشت و خواهش
كرده بود هر كسي اين بادكنك را پيدا ميكند جواب نامهاش را بفرستد. ده
روز بعد نامهاي به دست لورا رسيد.
كسي كه بادكنك را پيدا كرده بود دختري به نام «لورا باكستون» بود كه در
ويلت شاير واقع در 140 مايلي استافورد شاير زندگي ميكرد. هر دوي اين
«لورا»ها ده سال داشتند و هر دو صاحب يك سگ سه ساله سياه رنگ، يك خوك
گينهاي و يك خرگوش بودند.
پسربچهاي كه سيبزمينيشد
در ماه مارس سال 2000 سه تن از دانشآموزان دبستاني در «مايدوگوري» شهر
شمالي نيجريه سراسيمه پيش مدير مدرسه خود رفتند و گفتند دوست دانشآموزشان
يك آبنبات از يك غريبه گرفت و خورد و تبديل به سيبزميني شد. مدير، آن
سيبزميني عجيب و درشت را به اداره پليس برد و موضوع را تعريف كرد.
ماموران پليس كه اثري از پسر بچه نيافته بودند آن سيبزميني را نگه
داشتند. مردم تا اين خبر را شنيدند دستهدسته به اداره پليس آمدند تا آن
سيبزميني را ببينند. پليس نيز به دنبال آن غريبهاي است كه به گفته مردم
يك جادوگر بوده و پسرك را با آبنبات جادو كرده است. تاكنون هيچ خبري از
پسر بچه به دست نيامده است.
برخورد با شهاب سنگ
«آن اليزابت هاجس» از اهالي شهر «سيلاكوگا» در ايالت آلاباما نخستين و
تنها انساني است كه مورد اصابت شهاب سنگ قرار گرفته است. وي در روز 30
نوامبر سال 1954 روي كاناپه پذيرايي خانه خود چرت ميزد كه يك شهاب سنگ
كوچك به اندازه يك گريپ فروت سقف خانه را سوراخ كرد و به راديو بزرگ خانه
خورد و آن را متلاشي كرد و سپس از مسير خود منحرف شد و محكم به بازو و پاي
«اليزابت» اصابت كرد. سقوط اين گوي آتشين توسط بسياري از مردم سه ايالت
آمريكا مشاهده شده بود. نيروي هوايي آمريكا هليكوپتري به محل فرستاد و
سنگ را با خود برد. بعدها همسر وي وكيل گرفت تا شهاب سنگ را پس بگيرد.
صاحبخانه آنها هم ادعا ميكرد شهاب سنگ مال اوست و ميخواهد با فروش آن
خسارتهاي خرابي ملكش را جبران كند. ارزش آن سنگ پنج هزار دلار آمريكا
تخمين زده شده بود ولي وقتي كه يك سال بعد اين شهاب سنگ به خانواده «هاجس»
برگردانده شد مردم اين موضوع را فراموش كرده بودند و ديگر هيچ خريداري
براي آن وجود نداشت و خانم «هاجس» برخلاف ميل همسرش آن را به موزه تاريخ
طبيعي آلاباما هديه كرد.
معماي بيپاسخ
در فوريه سال 1994 «گلوريا راميرز» 31 ساله پس از درد قفسه سينه در
اورژانس بيمارستان «ريورسايد» كاليفرنيا از دنيا رفت. علت مرگ نارسايي
كليه ثبت شد. كادر اورژانس بيمارستان ميگفتند وقتي از او نمونه خون
گرفتند بوي عجيبي فضاي اتاق را پر كرده بود. پوست بدن گلوريا چرب و براق
شده بود و كريستالهاي سفيدي در خونش ديده ميشد. بعد از مرگ گلوريا پزشك
اورژانس مبتلا به ناراحتي كبد و ريه و نارسايي استخوان شد. حداقل 23 نفر
ديگر نيز به همين بيماريها مبتلا شدند.
يك فرضيه ارائه شده اين است گلوريا كه مبتلا به سرطان گردن بود از داروهاي
شيميايي مختلفي استفاده ميكرد كه تركيب آنها در بدن توليد نوعي سم كرده
بود ولي آزمايشات انجام شده هيچ پاسخي براي اين معما پيدا نكرد.
كارت پستال خداحافظي
وقتي پدر «جيم ويلسون» در آوريل 1967 در آفريقاي جنوبي از دنيا رفت، جيم و
خواهرش «موريل» بلافاصله خبردار شدند. «موريل» با همسرش كه در پرتغال به
سر ميبرد تماس گرفت و از او خواست به آفريقاي جنوبي برود. شوهر در راه
آفريقاي جنوبي توقف كوتاهي در جزاير قناري داشت تا هواپيماي خود را تعويض
كند. او در فرودگاه يك كارت پستال از سواحل آفريقاي جنوبي خريد و براي
«موريل» فرستاد و اين موريل بود كه تشخيص داد مردي كه در كارت پستال در
كنار دريا قدم ميزند پدر اوست.
+ نوشته شده در
Fri 9 May 2008ساعت   توسط محمد رضا
|
بارها
اتفاق افتاده است که فردی دربرابر دیدگان افرادی ناپدید شده اند. یا فقط
برای مدتی، برای نمونه گذشتن از یک پیچ با پای پیاده، از دیدگان پنهان شده
اند و دیگر هیچکس در هیچ کجا رد و نشانه ای از آن فرد را پیدا نکرد. یا
بارها پیش آمده است که افرادی و یا جانورانی در مکان هایی دیده شده اند که
نباید در آنجا باشند، مانند خرس قطبی که او را در میان بیابانی بی آب و
علف پیدا کردند! یا لاکپشت هایی که از پشت بام خانه ها سر درآورده بودند!
انگیزه ی رخ دادند این گونه رویداد ها چیست؟ یک خرس قطبی چگونه توانسته
است به وسط بیابانی بی آب و علف برود؟ چرا انسان ها به گونه ای ناگهانی از
دیدگان همه برای همیشه ناپدید شده اند؟ این ها پرسش هایی است که بی پاسخ
مانده:
راز دیوید لنگ
آیا این امکان دارد که بشر، ناگهان در برابر دیدگان سایر مردم از روی کره ی زمین ناپدید شود؟
پیش از آنکه به این پرسش پاسخ گویید بهتر است به ماجرای مردی بنام «دیوید لنگ» (David Lang) نگاهی بیندازیم.
این رویداد شگفت انگیز به یک چشم برهم
زدن، در یک بعد از ظهر روشن و آفتابی روز 23 سپتامبر سال 1880 در مزرعه ی
دیوید لنگ که در چند کیلومتری شهر «گلاتین» در ایالت تنسی واقع است اتفاق
افتاد.
مکانی که این رویداد در آن رخ داد، یک
محل خوش منظره و باصفا بود. خانه ی دیوید یک خانه ی آجری بود که درختان
تاک، دیوارهای آن را پوشانده بود. و رو به روی آن، چهل جریب چراگاه قرار
داشت که دام ها در آن به چرا می پرداختند، و تابستان گرم و طولانی، چمن
های این چراگاه را سوزانده بود.
در بعد از ظهر آن روز، دو فرزند دیوید
که یکی هشت ساله و دیگری یازده ساله بود، با یک ارابه ی چوبی کوچک که
پدرشان آن روز صبح برایشان خریده بود، بازی می کردند. در این هنگام مادر و
پدرشان از خانه بیرون آمدند. خانم «لنگ» به شوهرش گفت:
_ دیوید عجله کن تا فروشگاه ها تعطیل نشده مرا با درشکه به شهر برسان می خواهم قدری خرید کنم.
آقای لنگ در این هنگام به نرده ی کنار
چراگاه رسیده بود و قصد داشت به دیدن اسب های زیبای خود برود. در کنار
نرده ایستاد و نگاهی به ساعت جیبی بزرگ خود انداخت و در همان حال به همسرش
گفت:
_ عزیزم تا چند دقیقه ی دیگر برمی گردم تا با هم به شهر برویم.
اما او هیچگاه بازنگشت. زیرا دیوید لنگ تنها سی ثانیه با سرنوشت فاصله داشت!
بچه ها به درشکه ی یک اسبه ای که از
میان جاده ی دور و دراز به سوی خانه می آمد اشاره کردند، بازی را کنار
گذاشتند و به سوی قاضی «آگست پک» (August Peck)
که در آن درشکه نشسته بود دویدند. این مرد همیشه برایشان هدایایی می آورد.
خانم لنگ نیز این درشکه را دید. دیوید نیز دستی به سوی قاضی تکان داد و
روی خود را رگرداند تا به خانه باز گردد.
ولی هنوز بیش از شش قدم برنداشته بود که در برابر دیدگان همه ی حاضران ناپدید شد. خانم لنگ فریادی کشید.
بچه ها نیز از آنچه اتفاق افتاده بود
وحشت زده سر جایشان میخکوب شدند. سپس همگی بی اراده به سوی نقطه ای که چند
ثانیه پیش دیوید را در آنجا دیده بودند، دویدند. قاضی پک و برادرزنش نیز
که همراه او بود، از درشکه پیاده شدند و در مزرعه بنای دویدن گذاشتند. هر
پنج نفر آن ها به نقطه ای که دیوید لنگ در آنجا ناپدید شده بود رسیدند. در
آنجا حتی یک درخت، یک بته، و حتی یک سوراخ بر سطح زمین وجود نداشت و اصلا
کمترین مدرک و اثری بر جای نمانده بود تا لااقل بتوان گفت بر سر دیوید چه
آمده است!
همگی در آن اطراف به جستجو پرداختند
تا شاید اثری از مرد گمشده بیابند، ولی جستجوی آن ها بی نتیجه بود. خانم
لنگ نیز دچار ناراحتی عصبی شد و در حالیکه پی در پی فریاد می کشید، او را
به داخل خانه بردند.
در این هنگام همسایگان آن ها از صدای
دیوانه بار ناقوص بزرگی که در حیاط عقبی وجود داشت، متوجه شدند واقعه ای
مهم اتفاق افتاده است و آن ها نیز به نوبه خود زنگ ها را به صدا درآوردند.
غروب آفتاب گروهی از مردم، در حایکه بیشتر آن ها فانوسی به دست داشتند در
محل رویداد اجتماع کردند.
آن ها وجب به وجب سراسر مزرعه ای را
که چند ساعت پیش، دیوید لنگ صحیح و سالم در آن ایستاده بود، مورد کاوش
قرار دادند و ضمن جستجو پاهای خود را به زمین می کوفتند تا شاید سوراخی در
آنجا پدیدار شود، اما کوشش آن ها نیز به نتیجه ای نرسید. دیوید لنگ به
گونه ی اسرار آمیزی در برابر دیدگان زن و دو فرزندش، و دو مرد دیگر ناپدید
شد. او یک لحظه در آنجا بود و لحظه ای دیگر اثری از او وجود نداشت!
تا چند هفته بعد، ماموران دولتی می
کوشیدند مردمان کنجکاوی را که برای تماشای آن مزرعه ی اسرار آمیز ازدحام
کرده بودند پراکنده سازند.
خانم لنگ از ضربه ی روحی که بر اثر
این رویداد به او وارد شده بود به بستر بیماری افتاد و همه ی خدمتکاران،
به جزء «سوکی» آشپز پیر خانواده، آنجا را ترک گفتند.
کسانی که هنوز از یافتن دیوید ناامید
نشده بودند، زمین مزرعه را در نقطه ای که او ناپدید شده بود کندند، ولی
جزء یک لایه سنگ آهک چیزی به دست نیاوردند. هیچگاه برای دیوید مجلس ترحیمی
برگزار نشد، و خانم لنگ نیز که تا چند سال پس از این رویداد زنده بود،
همواره امیدوار بود که روزی شوهرش بازخواهد گشت.
سرانجام، او به قاضی پک اجازه داد که
مزرعه را اجاره کند، اما حاضر نشد قطعه زمینی که دیوید در آن ناپدید شده
بود را اجاره دهد، و تا زمانی که خانم لنگ زنده بود این چراگاه دست نخورده
باقی ماند.
با گذشت زمان، هیجانی که پس از ناپدید
شدن اسرار آمیز دیوید پدید آمده بود، کم کم فرونشست. زمستان فرا رسید و پس
از آن، بهار از راه رسید. خانم لنگ اسبهایش را فروخت و قاضی پک اسب های
خودش را در آن مزرعه به چرا مشغول کرد.
شگفت انگیز تر از حادثه ی ناپدید شدن دیوید، رویدادی بود که تقریبا هفت ماه پس از ناپدید شدن او رخ داد.
فرزندان او متوجه شدند که در نقطه ای
که پدرشان را در آنجا دیده بودند، دایره ای از چمن به قط پنج متر روئیده
بود. هنگام غروب، همین که این دو کودک در کنار چمن ایستاده بودند، یکی از
آن ها که یکدختر یازده ساله بود بی اختیار پدرش را صدا زد و لحظه ای بعد،
در نهایت تعجب، صدای پدرشان را شنیدند... که با صدای ضعیفی درخواست کمک می
کرد... این صدا همچنان ادامه داشت تا آنکه برای همیشه خاموش شد.
__________________
+ نوشته شده در
Thu 8 May 2008ساعت   توسط محمد رضا
|